نمیدونم چند نفر از شما مثل من هستید؟یعنی تو خواب هم یه روال زندگی جدا داشته باشید(میگیری چی میگم؟؟)
من از اون دسته آدم هایی هستم که هر کاری که تو روز انجام بدم،تو خواب واسه اطرافیان تعریف میکنم.
یعنی تو روز میترسم کار خلافی کنم که شب واسه مامان بابام رو بشه.
یا مثلا وقتی صبح میبینم بابام بهم نیشخند میزنه و میره تو فکر میفهمم کار از کجا آب میخوره. خب دست خودم نیست چیکار کنم؟؟؟
یکی دیگه از کارای شب من تو خواب راه رفتن هستش که تا بقیه بهم نگن این کارو کردی باور نمیکنم. البته تو بعضی از اینها هم متوجه میشم که چه اتفاقی میافته ها!! مثلا بابام رو میبینم که میگه پاشو از خواب تمام خونه رو هم میبینم ولی یچیزایی میبینم که بابام نمیبینه و وقتی که سعی دارم بهش بگم من دارم فلان چیزو میبینم میگه داری خواب میبینی( اخه چجوری خواب میبینم وقتی شما رو هم میبینم؟)
و تازه چشم هام بازه یعنی چیزایی که تو فکرم هست رو با چشم باز با کیفیت 120 مگا پیکسل میبینم (فیلم پسر کوسه ای و دختر گدازه ای رو دیدید؟؟)
یکی دیگه از شیرین کاری های تو خواب من اینه که میتونم خوابم دیدنم رو کنترل کنم
یعنی وقتی خواب میبینم که یه گرگ میخواد بهم حمله کنه میگم بیخیال بزار کارشو کنه من که خوابم.!!!
یا وقتی تو خواب مشغول درست کردن چیزی هستم اگر چیزی لازم داشته باشم همون لحظه بوجود میارمش.
اگه دوس دارید چند تا از تو خواب راه رفتن هامو بخونید.(ادامه مطلب)
شب خواب دیدم که فامیلامون از خونمون دارن میرن منم رفتم تو تراس داد میزنم من پس فردا میام اونجا(ساعت 5 صبح داد میزدم)
یا خواب دیدم که یه کیف امانتی تو خونه ماست و من باید ازش محافظت کنم ولی یکی میخواد ورش داره و من واسه حفاظت از کیف داد میزدم.
تحت تاثیر یه فیلم جنایی تو خواب داشتم با مشت بابام رو میزدم که البته خوب شد به هدف نخورد.
+هرکی دلیل علمیشو میدونه بگه.
سلام عزیز
من که کرمم دلیل علمی و اینا حالیم نیست که بگم..
اما اینو بگم :قلمت خیلی دلچسبه
بخصوص تصویر پست قبلت از طبیعت که گفتی :
"روز دوم با دوستم رفتیم به یه لات* باید به موسیقی طبیعت گوش میکردی فقط; ویولون زدن باد،پیانو زدن شاخه ها،آواز بلبل ها و رهبری آب فقط باید داد بزنی خداااااااااااااااااااا"
خیلی خوب حست و منتقل میکنی و آدمو تا انتهای نوشته ات می کشونی ... بسی لذت بردم
lمرسی کرم دندون عزیز واقعا خوشحالم کردی با کامنتت بالاخره نوه دایی بابکم دیگه یچیزی تو ژنم نهفته است
میدونستم خب یه عده تو خواب حرف میزنن و راه میرن و ... ولی تا این حـــــــد!!!!!!
اره دقیقا همینه
راستی با خوندن این تیکه از نوشته قبلت:
"وقتی که توی باغ ها قدم میزنی و هر موجودی بهت خوش آمد میگه احساس میکنی که آدم مهمی هستی.من هر چقدر بگم شما درک نمیکنید فقط باید خودتون ببینید.
همون شب هم روی تپه کنار خونمون نشستیم با نور مهتاب و ستاره ها که: عیشی بود آن نه حد هر سلطانی"
باید بگم فهمت غریبه و آدمو به فهمی فراسوی زمین میبره ... جدا قلم قوی و روح لطیفی داری ...
دمت گرم باو خر کیفم الان من
سلام
دلیل ندارم خب یعنی کامنت نذارم؟
_(خودمونیم خیلی باحال نوشته بودی کلی خندیدم)
تو ام فقط از من سوتی بگیر. بزار بعدا حالتو میگیرم
سلام پسرم
این آدرسه که برام گذاشتی هم افاقه نکرد هرچی می زنم باز نمی کنه
الان از رو آدرسی که توی وبلاگ جوگیریات تو کامنت گذاشته بودی اومدم اینجا!
تو با نوشته هات حال آدمو خوب می کنی حرف از حالگیری نزن دیگه لدفن
www.ruzayeman.blogsky.com همینه دیگه.
بزار برم بازم تلاش کنم
آفرین تلاشت به ثمر نشست بالاخره درست شد
ممنون
اره https شده بود درستش کردم
پیمان دیگه داری خطرناک میشیا
اینا رو که میدونستی